تبليغاتX

گل سرخ

گل سرخ

عید غدیر خم بر شیعیان مبارک باد

همای رحمت

علی ای همای رحمت*تو چه آیتی خدا را!

                                         که به ما سوا*فکندی همه سایه ی هما را

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین

                                        به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

مگر ای سحاب*رحکت تو ببارد ارنه دوزخ

                                        به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن

                                        که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من

                                        چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا؟

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجایب

                                        که علم کند به عالم شهدای کربلا را؟

چو به دوست عهد بندد ز میان پاک بازان

                                        چو علی که می تواند که به سر برد وفا را؟

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

                                         متحرم چه نامم شه ملک لافتی را!

به دو چشم خون فشانم هله*ای نسیم رحمت

                                          که ز کوی او غباری به من آر توتیا*را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

                                          چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا*را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

                                          که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم؟

                                          که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را

((همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

                                          به پیام آشنایی بنوازد آشنا را))

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

                                          غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

شهریار 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت23:13توسط بابک |
خارجی ها

موضوع انشا:خارجی ها

پدرم همیشه می گوید"این خارجی ها الکی خارجی نشده اند خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده اند"البته من هم میخواهم درسم را بخوانم پیشرفت کنم و سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم.

ایران با خارج خیلی فرغ دارد.خارج خیلی بزرگتر است.من خیلی چیزها راجب به خارج میدانم.

تازه دختر عمه ی پسر همسایه مان در آمریکا زندگی میکند.برای همین پسر همسایه مان آمریکا را مثل کف دستش میشناسد.او میگوید"در خارج آدمهای قوی کشور را اداره میکنند."

مثلن همین "آرلوند"که رعیس کالیفرنیا شده.ما خودمان در فیلم دیدیم که چطوری یک نفر چند نفر را زد و لت وپار کرد. بعد...البته آن قسمتهای بی تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است بازو دارد این هوا.اما در ایران آدمهای لاغر مردنی را میگذارند مدیر بشود.

خارجی ها خیلی پر زور هستند و همشان"بادی میل دینگ"کار میکنند.همین برجهایی که دارند نشان میدهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده اند.

ما اصلن ماهواره نداریم اگر هم داشته باشیم فقط برنامه های علمی آن را نگاه میکنیم.تازه من کانالهای ناجورش را قلف کردم تا والدینم از راه به در نشوند. این آمریکاییها بر خلاف ما خیلی آدمهای مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل میکنند و بوس میکنند.اما فیلمهای ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مینشینند.همین کارها باعث شده که آمار طلاق روز به روز بالاتر بشود.

در اینجا استعداد ما کفش نمیشود و نخبه های علمی کشور مجبور میشوند فرار مغزها کنند.اما در خارج کفش میشوند.

مثلن"بیل گیتس"با اسم کوچکش نشان میدهد که از یک خانواده ی کارگری بوده اما تازه میفهمند که نخبه است به او خیلی بودجه میدهند و او هم برق را اختراع میکند.پسر همسایه مان میگوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود شاید ما الان مجبور بودیم شبها توی تاریکی تلوزیون تماشا کنیم.

از نظر فرهنگی ما ایرانیها خیلی بی جمبه هستیم.ما خیلی تمبل و تن پرور هستیم و حتا هفته ای یک روز را هم کلا تعطیل کرده ایم.شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه مان شنیده بودم که در خارج تعطیل نیست.وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم.اما حرفهای پسر همسایه مان از بی بی سی هم مهمتر است.ما ایرانی ها ضاتن آی کیون پایینی داریم.

مثلن پدرم همیشه به من میگوید"تو به خر گفته ای زکی".ولی خارجی ها از تیز هوشان هستند.پسر همسایه مان می گفت در آمریکا همه بلدندانگلیسی صحبت کنند.حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند.

ولی اینجا متعستفانه مردم کلی کلاس زبان میروند و آخرش هم بلدنیستند.واقعن جای تعستف دارد.

 

این بود انشای من...

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت19:20توسط بابک |
حلول ماه مبارک رمضان بر تمامی مسلمین جهان مبارک

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت14:58توسط بابک |
برتری پسرها نسبت به دخترها
-یک پسر اگه تا آخر عمرشم ازدواج نکنه هیچکی نمی تونه بهش چیزی بگه چون حتی تو سن ۵۰ سالگی هم میتونه بهترین کیس ها رو داشته باشه ولی امان از روزی که یه دختر بشه ۳۰ سالشو شوهر نکرده باشه!…

- یک پسر اگه همزمان ۵ تا زن هم داشته باشه هیچکی نمی تونه بهش چیزی بگه ولی امان از روزی که یه زن شوهر دار …….

- یک پسر اگه طلاق بگیره بهش هیچی نمی گن و بد هم نگاش نمیکنن ولی به دختره میگن مطلقه و … اوه اوه بد نگاه کردن که حداقل قضیه ست…!

- یک مرد اگه زنش بمیره همه میگن آخی بیچاره زنش ولی اگه یه زن شوهرش بمیره بازم میگن آخی بیچاره زنش!!

- همه پیرمرد های جذاب زیادی رو سراغ دارند ولی شما پیرزن جذاب سراغ داری؟؟؟

- اگه با ضریب خطای ۱ درصد یک پسر خوشگل و یک دختر خوشگل از تو خیابون بیاری و جفتشونو دونه دونه بفرستی حموم بعد اینکه بیان بیرون تازه میفهمی کی واقعا خوشگله!

… و اما: طبق آخرین تحقیقات دانشمندان نسل بشر نه موقعی که اتمسفر تموم شه و نه موقعی که سوخت خورشید تموم شه و نه در هیچ حالت دیگه ای منقرض نمی شه بلکه تنها موقعی منقرض میشه که لوازم آرایش تموم شه! چون دیگه چهره واقعی دخترها رو میشه و دیگه هیچ پسری خر نمیشه با دختری ازدواج کنه و بچه دار شن!

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت9:19توسط بابک |
میر حسین موسوی

دلسوخته مردی ازلی میخواهیم

از جنس عدالت علی میخواهیم

حرف دل مردمان عاشق این است

ما میر حسین موسوی میخواهیم

از طرف: شبنم جون

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت21:58توسط بابک |
گل سرخ

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت12:51توسط بابک |
درد دل دختر با مادرش

دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعیدویاسر وایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت23:39توسط بابک |
داستان جدید حسنک کجایی,تصمیم کبری و چوپان دروغگو
گاو ماما می کرد٬گوسفند بع بع می کرد٬سگ واق واق می کرد.همه با هم صدا می زدند حسنک کجایی؟

شب شده بود اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

او به شهر رفته ٬ و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او هر روز صبح بجای غذا دادن به حیوانات٬جلوی آینه به مو های خود ژل می زند٬ موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست،چون او موهای خود را گلت می کند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد٬کبری به او گفت که تصمیم بزرگی گرفته است٬کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند٬چون کبری با پترس چت می کرد.

پترس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت می کرد.پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کردچون زیاد چت کرده بود او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند.

پترس در حال چت کردن غرق شد و مرد.برای مراسم تدفین او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود٬ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت٬ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد٬ریز علی چراغ قوه هم داشت٬اما حوصله دردسر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد٬ کبری و همه مسافران مردند.اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت٬خانه مثل همیشه سوت و کور بود٬الان چند سالی هست که کوکب خانم٬ همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد٬او حتی مهمان خوانده هم ندارد٬او اصلا حوصله مهمان را ندارد.

او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند٬او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد٬او آخرین بار که گوشت خرید٬چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخته بود.اما او از چوپان دروغگو گله ندارد٬چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

و دیگر به همین دلیل است که کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ را ندارد...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت19:56توسط بابک |
انشاي جالب يک دانش آموز ايراني از سالي که گذشت

قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آقاز شود. سال گذشته سال بسيار خوب و پر بركتي بود. سال  گزشته پسر خاله ام زير تريلييك چـــرخ رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترهيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و هلوا خورديم و با بچه هاي فاميل بالابلندي و قايموشك  بازي كرديم و به ما خيلي خوش گذشت . ما خيلي خاك بازي هم كرديم. من هر چي گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پيــدا نكردم . در آن روزپدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل!
 من در پارسال خـــيلي درس خواندم ولي نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند . پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي وقت ها كه خيلي عسباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد.
من خيلي دركارهاي خانه به مـادرم كمك مي كنم . مادرم من را در سال گزشته خيلي دوست ميداشت و من را خيلي ماچ مي كرد ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي درآشـپزحانه مي گذاشت . درســــــال گزشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم تلاق گرفتند و خواهرم بسيار حــــامله است و پدرم مـــــي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين انـــدازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد !
در سال گزشته مـا به مسافرت رفتيم و با قتار رفتيم . مــن در كوپه بسيار پدرم را  عسباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم ! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشيد و مادرم خيلي ناراحت است وهــــــــي به من ميگويد : كپي اوغلي ، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم بهمن فحش مي دهــــــد ، پدرم عـســباني مي شود!
 در سال گزشته ما به عـــيد ديدني رفتيم و من حدودا خيـــــلي عيدي جـمع كرده ام ، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره اي خريد كه يه چيزهايي نشون ميده كه بسيار بــد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي نــاموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند .
 پــــــدرم در سال گزشته خيلي رژيم گرفته بود و هر شب با دوستهايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير! راستي يادم رفت پارسال ما با ماشين خودمان داشتيم ميرفتيم مسافرت كه داداشم مي خواست پوست تخمه رو از پنجره بندازه بيرون كه يهو يه تريلي از كنار ماشين رد شد و دست داداشم را از بازو قطع كرد و ما همگي خنديديم. من خيلي سال گزشته را دوست دارم و اين بود انشاي من ...
+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت18:56توسط بابک |
سال نو مبارک
سال نو مبارک
+نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت12:13توسط بابک |